Oh, darling
غم بلده عادی به نظر برسه
ولی باید بگم این پست راجع به غم نیست
دقیقا مثل روال عادی زندگیه، مثل بیدار شدن، مثل قهوه ای که هر روز همون طعمو میده (اون تلخی شیرین و دلپذیر)، مثل مکالمه هایی که ادامه پیدا میکنن فقط چون تموم کردنشون سخت تره (ادم good in goodbye یی هستم ولی بالاخره...)
اشک هم همیشه نمی ریزه، بعضی وقتا میمونه، ته گلو، ته سینه، جایی بین «میگذره» و «فراموش نمیشه»
گریه میتونه سبکت کنه ولی از طرفی میتونه کاری کنه یادت نیاد چطور نفس میکشیدی
Oh, darling why do ur eyes carry the weight of rain?
هیچ وقت جلوی گریه کردن نه خودم نه شخص دیگه ای رو نگرفتم
اشک باید به وقتش جاری شه
دیروز هنوز اینجاست، نه واضح، نه دور - اتفاقا خیلی قابل لمسه
تو چیزای کوچیکی که بی دلیل سنگینن، چیزایی که پر از لحظه هان
تو خاطره هایی که لمس نمیشن اما کنار هم گذاشته نمیشن - خاطره هایی که درد دارن؟ ممکنه
(بعضی زخما انقدر عمیق و دردناک بودن که نگاه کردن به جاشون کافیه تا تمام بدنت درد بگیره، روحت بلرزه و تمام اون لحظه هارو دوباره حس کنی)
تو دوستی هایی که شکلشون عوض شده بدون اینکه خداحافظی کنن (خیلیا با لفظ بزرگ شدن توجیه میکنن ولی میدونیم دلیل اصلیش این نیست - درسته ادما عوض میشن ولی نه بخاطر اینکه بزرگ شدن)
امید هم هست، اروم، محتاط، شبیه نوری که جرئت نمیکنه کامل روشن شه؛ امیدی که از فردا حرف میزنه بدون اینکه قول بده
زیبایی گاهی فقط سادگیه؛ هرچند برای من همیشه توی سادگی خلاصه میشه
البته تعریف سادگی از دید هر شخص میتونه متفاوت باشه و منظور من سادگی به معنای واقعی کلمش نیست
ادامه دادن، زنده موندن در میانه تکرار، حفظ کردن یه آرزو بدون اینکه مدام لمسش کنی
زندگی از همین تضادها ساخته شده: از دوست داشتنایی که کامل نمیشن، از فاصله هایی که اسمی ندارن، از روزایی که میگذرن و شبایی که می مونن
و بین همه اینا، چیزی اهسته در جریانه - نه فروپاشی، نه نجات - فقط ادامه، فقط نفس، فقط راهی که هنوز بازه، هنوز…
نوشتم و سعی کردم زیاد نشه که برای خوندش اذیت شین :)
موقع نوشتنش شاهکار black swan ورژن ارکسترالشو رو گوش میکردم
در نهایت بگم قانون و نظم؟ bitch هرجور عشقم بکشه زندگی میکنم
مرسی که میخونین و هستین