دلتنگ "ما" میشم؟
قرار داشتیم همو ببینیم
سر استایل کردن لباسم مونده بودم؛ ولی بالاخره یه چیز خوب دراوردم
نمیدونستم موهام رو چیکار کنم
چند تا مدل رو امتحان کردم و اخرش رفتم از مامان پرسیدم
"مامان به نظرت این شکلی باز بزارم بهتره یا با کانزاشی گوجه ایش کنم؟"
مامان نگاهی بهم کرد و گفت "بالا پونی تیل ببندیش چطور"
ایده خیلی خوبی بود و منم همینکارو کردم
همه چی تکمیل بود و از خونه زدم بیرون و 15 دقیقه زودتر رسیدم که دیر نشه ولی تو 1 ساعت بعدش اومدی
عجیب نبود کلا عادت دارم به ان تایم نبودن ادما
توی این یه ساعت زبان میخوندم و بالاخره با صدا کردن اسمم متوجه رسیدنت شدم
احوال پرسیمون تموم شد و شروع کردی از دانشگاهت گفتن و منم گوش میکردم
موهای فرتو خیلی قشنگ استایل کرده بودی
یه بخشی از مکالمه هم رفت صحبت از تغییرات ظاهری و تعریف کردن از هم
رفتیم توی کافه و سفارش دادیم
یه تایمی مشغول عکاسی شدیم
کیک و قهوه هامون رسید و دیگه مشغول خوردن و صحبت شدیم
از اخرین تماس تلفنیمون فهمیده بودی مثل همیشه نیستم، نمیدونم چطوری چون اصلا سعی نکرده بودم سرد باشم یا تغییری ایجاد کنم
به روم اوردی و پرسیدی
"چرا مثل قبل نمیخندی؟ چرا مثل قبلا رفتار نمیکنی؟ تو ایوای همیشگی نیستی"
ایوای همیشگی نبودم، نمیتونستم باشم! ولی با خنده گفتم بخاطر بزرگ شدنمونه و بالاخره عوض میشیم
اصلا معتقد نبودم به اون چیزی که گفتم... بزرگ شدن لزوما به معنی تغییر کردن نیست
از دورویی بدم میاد
بهت گفته بودم ازت ناراحتم و تو وانمود کردی تقصیر خودم بوده و تو اشتباهی نکردی
اون روز خیلی عادی گذشت
قرار نبود روزای ما عادی باشن یادته؟
اره طرز تفکرمون، علاقه و سلیقه هامون شبیه نبودن
از همون اول شبیه نبودن، اصلا کی گفته چون دوستیم باید شبیه باشیم
تو تصمیم گرفتی جایگزین کنی، با کسی که مثل خودت میبینه
مشکلی نداشتم
با اون بخشش مشکل داشتم که نمیخواستی عوض شم با اینکه خودت خیلی وقت بود ادم قبل نبودی
جوری رفتار میکنی که انگار مثل قبلیم و همو داریم حتی اگه قلبا این باشه
شرمنده من دیگه برات هیچ وقت اون ایوا نمیشم :)
